تبليغاتX
فرشته ای به نام هلیا

فرشته ای به نام هلیا

هلیا نام فرشته ای که امام رضا را بدنیا آورد(هدیه خدا)

8 ماهگی

سلام بچه ها

ببخشید چند وقتی نتونسته بودم بیام

اما الان خیلی بزرگتر شدم

الان ۸ ماهم شده

۲ تا دندون هم دارم در میارم

تازه میتونم یه کمی بشینم

 بابا رو هم میتونم بگم

دیدین چقدر بزرگتر شدم؟

مامانو بابا خودشونو واسم هلاک میکنن

اخه خودمو خیلی لوس میکنم واسشون

خالم هم خیلی دوستم داره

خودشو میکشه تا یه ذره صدامو از پشت تلفن بشنوه

ولی من کلاس میزارمو فقط صداشونو گوش میدم

وای مبینا که دیگه نگومیمیره واسم

خوب دیگه بهتره برم لالا اخه میخوام سحر بیدار بشم نزارم مامانم اینا سحری بخورن

شبتون بخیر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:7  توسط هلیا  | 

پنج ماه و نیم

سلامممممممممممممممممممم

من اومدم       کلی بزرگ شدم

ددری شدم    آواز میخونم شصت پامو با دستم میگیرم کلی ناز شدم

یه موقعها کنسرت غمناک اجرا میکنم

اینقدر سر مامانو گرم کردم که وقت نمیکنه بیاد وبمو آپ کنه

 

خلاصه که خیلی شیطون شدم 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 4:4  توسط هلیا  | 

سه ماهو24روزگی

سلام بچه هاااااااااااااااااااااااا

من اومدمممممممممممم. رفته بودم مسافرت کلی خوش گذشتفقط یه کم لاغر شدم

بچه ها من ۶ روز دیگه ۴ ماهم تموم میشهچند وقته میتونم غلط بزنم.تو ماشین که میشینم دوس

دالم بیرونو نگاه کنم دوس ندالم منو بخوابونن ساکتو اروم بیرونو نگاه میکنم

اینا عکسای تازمه تازه ی تازه همین امشب از تنور دراومده

عکسای مسافلتمو تو پست بعدی میزالم باسه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 2:38  توسط هلیا  | 

2ماه و27روز

سلام بچه ها

من سه روز دیگه ۳ ماهم تموم میشه

تقریبا ۱ هفتس دستامو شناختم   هی دستامو میارم بالا انگشتامو تکون میدمو با دقت

نگاه میکنم. دیگه میتونم با دستم چیزها رو بگیرم. در ضمن بالاخره نتونستم دربرابر مامان

مقاومت کنمو از دیروز تا حالا پستونکو گرفتم  آخه دیشب بابا برام یه پستونک خوشگل خریده بود

خیلی دوسش داشتم بخاطر همین اونو گرفتم دیگه از دیروزم که پستونک گرفتم دیگه دختره آرومو

خانمی شدم مامانم دیشب بعد از مدتها راحت خوابید

  هوشیارتر شدم  مامانو باباو داداشمو دیگه میشناسم

راستی من عید قراره برم مسافرت خونه مامان جون اولین مسافرت زندگیمه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:49  توسط هلیا  | 

دوماهووووووووووووووووو نیم داللللللللللللللللم

سلام بچه ها من دیگه میتونم بلندبلند بخندم در ضمن پتومم با پاهام پرت میکنم کنار

برا بابامم  کلی تعرف میکنم اینقدر قشنگ تعریف میکنم

تو رختخواب اینقدر ورجه وورجه میکنم که کلی از رختخواب بیرون میرم

همشم دوس دارم باهام حرف بزنن وگرنه عصبانی میشم

امشب با بابا کلی اختلاط کردم هر صدایی دراورد تکرار میکردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:32  توسط هلیا  | 

اولین خنده

سلام بچه هااااااااااااااا 

من امروز برای اولین بار با صدا خندیدم

مامانو بابا خودشونو کشتن که یکباره دیگه تکرار کنم اما من انقدر لوس تشریف

دارم که به این راحتیا تسلیم نمیشم   

آخه اونوقت ول کن معامله نیستن       همش داداشمو به رخم میکشن که همسن

من که بود بلند بلند میخندید خوب دوست ندارم بخندم

اما همش برا خودم کلی آواز میخونم ذوق میکنم

در ضمن پستونکم دوس ندالم خوب هی به زول میخوان بهم پستونک بدن خوب من

گول نمیخولم خوب امان از دست این خاله هل چی هس زیر سر این خالس

سل مامانو از راه بدر میکنه 

دیگه یواش یواش دالم خانمی میشم برا خودم از نوزادی دراومدم دیگه امروز ۲ ماهو ۸ روزمه

ولی خودمونیم حسابی گذاشتمشون سرکار مامانو بابا رو میگم آخه به دلشون نمیرسه

دخمل دالن مامانم که جلوم راه میره احساس میکنم شیشه ی شیره که راه میره

تا میبینمش گشنم میشه        

 بابا رو هم هر وقت میبینم اینقدر دستو پا میزنم تا بغلم کنه  

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:16  توسط هلیا  | 

58 روزم بود-آپ کردن با اعمال شاقه

(کامپیوترم ویروسی شده هنگگگگگگگگگگ میکنهبه خاطر همین اون جور که دوست داشتم

نشد آپ کنم)

 

به زور آدمو بیدار میکنن میگن با شاسخین عکس بگیر

حالا حقشون نیس مثل دیشب نذارم بخوابن

 

آخه دیشب خونه خاله نذاشتم هیچ کس بخوابه

آخه دلم درد میکرد

 

 

 

 

ببین آدم خوابو به چه کارایی وا میدارن

 

 

داشتم مرگ بر آمریکا میگفتم آخه ۲۲ بهمن بود

 

 

 

همش دوس دالم برم ددر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:7  توسط هلیا  | 

52 روزگی

سلام بچه ها من امروز رفته بودم ددر

 

 

وقتی خوابم مثل فرشته ها میشم

 

بعضی وقتا تو خواب میخندم

 

 

 

 

داشتم چرت میزدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:56  توسط هلیا  | 

خونه ی خاله

بازم سلام

امشبم مامانم مجبور شد بیدار بمونه آخه من دلم میخواست خاطرمو بنویسم

جاتون خالی امشب رفته بودم مهمونی خونه ی خاله خیلی خوش گذشت ولی...........

نمیدونم چرا آدم بزرگا کارای عجیب میکنن  خالم هی منو مینداخت رو هوا خوب من میترسیدم

اما اونا میخندیدن منم نامردی نکردم هی استفراق کردم روش دختر خالمو بگو بی انصاف هی لپمو میکشید  منم مات مات نگاش میکردم

ببینم از رو میره اما بازم نمی رفت بازم لپمو میکشید اما با این همه خیلی خوش گذشت

از خیابون براتون بگم  من هنوز که ۴۶ روزم شده جز یه پارچه ی سفید چیزی ازش ندیدم

آخه وقتی میخوایم بریم بیرون رو ساکم یه پارچه میندازن. به امید روزی که بالاخره بتونم خیابونو

با چشمای قشنگم ببینم

بچه ها در ضمن فراموش کردم بگم دختر خاله ی نامردم عکسی رو که امشب با گوشیش

 ازم گرفته بود برام سند نکرد وگرنه الان جاش این پایین بود دختر خاله جون شرمنده

گفته بودم که میگم دوست دارم دختر خاله  ولی خودت خواستی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:45  توسط هلیا  | 

چهل روزگی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

بچههههههههههه ها من امروز چهل روزم شده دیگه خانمی شدم برا خودم

 

 

داداشم اول نمیخواست عکس بگیره بعد به افتخار من امد نشست

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 13:48  توسط هلیا  |